جمعه , ۲۱ ام دی ماه سال ۱۴۰۳ ساعت ۷:۵۰ قبل از ظهر به وقت تهران

عروس جوان با کبودی‌ های وحشتناک در بدنش به کلانتری مشهد رفت

از کتک کاری های پدرم خسته شده ام، او آن قدر عصبی و پرخاشگر است که بر اثر کوچک ترین موضوعی من و مادرم را زیر مشت و لگد می گیرد و به شدت با هر وسیله ای که جلوی دستش باشد ما را کتک می زند. این بار هم با لوله آب به جانم افتاد که …

www.dustaan.com-عروس جوان با کبودی‌ های وحشتناک در بدنش به کلانتری مشهد رفت

دختر ۱۶ ساله ای که از ناحیه دست و پا و صورت دچار جراحت شدیدی شده بود و تقاضای معرفی به پزشکی قانونی را داشت، به کارشناس و مشاور اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: اولین فرزند یک خانواده پنج نفره هستم و با داشتن دو خواهر کوچک تر زندگی پرتلاطمی را می‌گذرانم.

پدرم مردی بداخلاق و تعصبی است و به خاطر عقاید خاص اش، روزگار ما را تلخ کرده است به طوری که سر کوچک ترین مسئله ای مادرم را کتک می زند و او نیز به دلیل همین رفتارهای خشن، چندین بار خانه را ترک کرد اما با وساطت بزرگ ترهای فامیل بازگشت. مادرم صبر و تحمل زیادی دارد چرا که تمام تلاش خود را برای موفقیت من به کار می برد.

با وجود مشاجره و درگیری هایی که در خانه داشتیم، در مدرسه تیزهوشان پذیرفته شدم و در مقطع متوسطه اول به تحصیلاتم ادامه دادم. اما یک سال قبل در حالی که آمادگی ازدواج نداشتم پدرم مرا به زور به عقد پسری درآورد که در شهرستان کار می کرد و بعد از مراسم عقدکنان مجبور بودم به صورت تلفنی با همسرم در ارتباط باشم.

این موضوع باعث شد از درس خواندن کمی غفلت کنم و در درس ریاضی نمره خوبی نگیرم. این گونه بود که پدرم مرا به شدت کتک زد و مدام مرا سرزنش می کند. او حتی به خواهر کوچکم نیز رحم نمی کند و به جای نوازش او، با کمربند، بدنش را کبود می کند و این گونه مهر پدری را به دختر خردسالش نشان می دهد.

با دیدن این وضعیت چندین بار تصمیم گرفتم به بهزیستی مراجعه کنم اما به خاطر مادرم پشیمان شدم چرا که او همه سختی ها را فقط به خاطر من و دو خواهرم تحمل می کند و بارها گفته اگر به جای ما، سه پسر می داشت سال ها قبل، ما را نزد پدرم رها می کرد و به خانه مادرش می رفت. پدرم آن قدر مغرور و از خود راضی است که حاضر نشد حتی یک بار به روان شناس یا مرکز مشاوره مراجعه کند و تحت درمان قرار بگیرد.

او می گفت من هیچ نیازی به درمان و مشاوره ندارم و همه چیز را خودم می دانم. شرایط زندگی در خانه پدرم به سختی و مشقت می گذشت تا روزی که پدرم، مادرم را زیر مشت و لگد گرفت و من خودم را جلوی مادرم انداختم تا از کتک خوردن او جلوگیری کنم اما پدر بی رحمم مرا به شدت کتک زد و دست ها و پاهایم را کبود کرد. این جا بود که تصمیم گرفتم به پزشکی قانونی بروم تا بتوانم مدرکی داشته باشم اما مادرم به خاطر ترس از پدرم راضی به این کار نیست و معتقد است که اگر پدرم بویی از ماجرا ببرد روزگار ما را سیاه خواهد کرد و …

امتیاز دهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *